علائم معمولاً در خودمحوری تعبیر میشود که فرد در مرکز توجه خود قرار میگیرد. افراد خودشیفته اغلب در مکالماتشان به طور مکرر از ضمیر «من» استفاده میکنند. این فرد دوست دارد دیده شود، درک شود، محور تصمیمات باشد؛ بدون اینکه چنین حقی را برای دیگران در نظر بگیرد. خودمحوری تا حدودی در کودکی طبیعی است، اما اگر چنین نگرشی به بزرگسالی منتقل شود، ممکن است مشکلات انطباقی ایجاد کند.
فهرست مطالب
Toggleخودشیفتگی سالم چیست؟
برای درک تفاوت میان خودشیفتگی سالم و ناسالم، باید به مفهوم «لیبیدو» در نظریه زیگموند فروید اشاره کنیم. فروید معتقد است که لیبیدو، نوعی انرژی روانی است که ما را به سمت برآورده کردن نیازهایمان هدایت میکند. این انرژی در دوران نوزادی کاملاً معطوف به خود است و فرد در مرحلهای به نام «خودشیفتگی اولیه» قرار دارد، جایی که نیازهایش تنها از طریق تمرکز بر خود برآورده میشود.
این مرحله بخشی طبیعی از رشد است، اما اگر فرد نتواند با افزایش سن از این مرحله عبور کند، خودشیفتگی بیمارگون شکل میگیرد.
یکی از نمونههای طبیعی خودشیفتگی سالم، زمانی است که میخوابیم؛ در این حالت، توجه کاملاً به درون معطوف است. برعکس، وقتی عاشق میشویم، تمام انرژی روانی به سوی دیگری هدایت میشود. افراد خودشیفته معمولاً توانایی توجه به دیگری و مهرورزی را ندارند.
تفاوت عشق به خود و خودشیفتگی بیمارگون
همه افراد نوعی خودشیفتگی را در روان خود دارند، اما اگر این ویژگی به درستی پرورش یابد، به شکل سالم خود ظهور میکند. خودشیفتگی سالم به معنای عشق به خود است که با دوست داشتن دیگران تعارضی ندارد.
در مقابل، خودشیفتگی بیمارگونه حالتی است که فرد ظاهراً خود را دوست دارد، اما در واقع دچار نقصی عمیق در عزت نفس است و تنها تصویری نمایشی از خود را ارائه میدهد.
در خودشیفتگی سالم، فرد عزتنفس قویتر و توانایی همدلی بیشتری دارد. اما در حالت بیمارگون، فرد ممکن است از دیگران بهرهکشی کند و از درک دنیای درونی دیگران ناتوان باشد.
چگونه خودشیفتگی سالم شکل میگیرد؟
برای پرورش خودشیفتگی سالم در کودکان، دو عامل کلیدی وجود دارد:
ایجاد احساس امنیت: کودک باید احساس کند که والدینش افرادی قوی، قابل اعتماد و همیشه در دسترس هستند. این تجربه، پایهای درونی برای مدیریت احساسات و افزایش اعتماد به نفس ایجاد میکند.
بازتاب مناسب از والدین: والدین باید بتوانند به کودک توجه کافی نشان دهند، به او عشق و حمایت بدهند و واکنشهایی متناسب با نیازهای او داشته باشند.
در کنار اینها، والدین باید با ارائه ناکامیهای کوچک و قابل مدیریت، به کودک یاد بدهند که همه چیز همیشه مطابق میل او پیش نمیرود. این تجربه به کودک میآموزد که دیگران نیز مهم هستند و نیازمند احترام و توجه.
ویژگیهای خودشیفتگی سالم
افرادی که از خودشیفتگی سالم برخوردارند:
- خود را همانطور که هستند میپذیرند و دوست دارند.
- رابطهای مبتنی بر احترام با دیگران برقرار میکنند.
- به حقوق خود و دیگران توجه میکنند.
- عزتنفس بالایی دارند و توانایی همدلی با دیگران را نشان میدهند.
این ویژگیها کمک میکند تا فرد در روابط عاطفی و اجتماعی خود موفقتر عمل کند.
خودشیفتگی ناسالم
افرادی با ویژگیهای خودشیفتگی ناسالم معمولاً ارتباطی سرد، طردکننده و فاقد صمیمیت با دیگران دارند. آنها اغلب احساسات دیگران را جریحهدار کرده و برای حفظ فاصله با دیگران به کنترل، تحقیر و سرزنش متوسل میشوند. این رفتارها مانند دیواری عمل میکند که مانع نزدیک شدن دیگران و در نتیجه افشای ضعفها و احساس حقارت درونیشان میشود. در واقع، این افراد برای پنهان نگه داشتن حس خودکمبینیشان، به رفتارهای دفاعی روی میآورند.
این افراد معمولاً تنها هستند و ظاهر پرهیاهوی آنها چیزی جز نمایشی توخالی نیست. از درون ممکن است خودشان را دوست نداشته باشند و حتی از خود متنفر باشند، اما دیگران آنها را به اشتباه افرادی با اعتماد به نفس و خودشیفته میپندارند.
علائم خودشیفتگی ناسالم
در اطراف ما ممکن است افرادی با ویژگیهای خودشیفتگی بیمارگون وجود داشته باشند؛ آنها میتوانند دوستان، همکاران یا حتی اعضای خانواده ما باشند. گاهی نیز ممکن است خود ما نشانههایی از این رفتار داشته باشیم. با این حال، افراد خودشیفته اغلب از ویژگیهای خود بیخبر هستند. برخی از علائم رایج این نوع خودشیفتگی عبارتند از:
- بیتوجهی به حقوق دیگران.
- استفاده از پرخاشگری کلامی (مانند کنایه، فحاشی یا تحقیر).
- تمایل به کنترل دیگران (به جای آنها فکر کردن یا نظر خود را تحمیل کردن).
- توقعات غیرمنطقی از اطرافیان.
- توهم توانایی نامحدود (باور به این که میتوانند هر کاری انجام دهند).
- خودبزرگبینی و خیالپردازی درباره موفقیتهای اغراقشده.
- قضاوتهای سطحی و غیرواقعبینانه.
- نداشتن همدلی و درک احساسات دیگران.
- سرسختی و خودرأیی.
- کوچک شمردن موفقیتها و دستاوردهای دیگران.
- نقد مداوم دیگران با هدف کاهش اعتماد به نفس آنها.
انواع خودشیفتگی ناسالم
خودشیفتگان متکبر: این گروه معمولاً رفتاری نمایشی دارند و به احساسات دیگران اهمیت نمیدهند. آنها خود را برتر از دیگران میدانند و بیتوجهی و تکبر در رفتارشان مشهود است.
خودشیفتگان خجالتی: این افراد به دلیل حساسیت زیاد به انتقاد و طرد شدن، رفتاری محتاطانه و بازداریشده دارند. آنها به طور وسواسگونهای روی خود متمرکز هستند و همین باعث میشود ارتباطشان با دیگران دچار مشکل شود.
نمونههای کلامی خودشیفتگی ناسالم
- اغراق در تواناییها: «من خودم از پس همه چیز برمیآیم.»
- تحقیر دیگران: «چه لباس زشتی پوشیدی!» یا «ماشینت اصلاً خوب نیست.»
- کوچک کردن موفقیتهای دیگران: «این مدرک خیلی معمولی است، کار خاصی نکردی.»
- بیاهمیتی به دیگران: «من به هیچکس اهمیت نمیدهم.»
- بیاعتنایی به مشاوره: «من خودم روانشناسم و نیازی به کمک دیگران ندارم.»
- بزرگنمایی خود: «من موفقم چون این کارها را کردهام، اما تو چی؟»
- نقد ظاهری: «قدت کوتاه است، چاقی، یا صورتت زشت است.»
این جملات معمولاً حسی از برتری و خودبزرگبینی همراه با تخریب دیگران منتقل میکنند. در واقع، پیام کلی رفتار آنها این است: «من خوبم، تو بدی.»
تأثیر شخصیت خودشیفته بر روابط
از آنجا که در دوران کودکی تجربههای مثبتی از صمیمیت نداشتهام، در بزرگسالی نیز از نزدیک شدن به دیگران هراس دارم. به همین دلیل، ترجیح میدهم راهی پیدا کنم تا از این ترس فاصله بگیرم.
همیشه خودم را فردی بینظیر و خاص میدانم! همین احساس منحصر بهفرد بودن باعث میشود فکر کنم نمیتوانم با هر کسی ارتباط برقرار کنم. چون هیچکس شبیه من نیست، روابط من معمولاً به شکست میانجامد. دلیلش این است که دیگران نمیتوانند بپذیرند همه چیز باید بر محور خواستهها و نیازهای من بچرخد. من خودم را اولویت میدانم و انتظار دارم دیگران هم همین دیدگاه را داشته باشند.
تاثیر شخصیت خودشیفته در زندگی زناشویی
شخصیت خودشیفته میتواند تأثیرات منفی عمیقی بر زندگی زناشویی داشته باشد. افراد خودشیفته به دلیل تمایل به تمرکز بر نیازها و خواستههای خود، اغلب درک و همدلی کافی برای شریک زندگیشان ندارند. این ویژگی میتواند باعث ایجاد احساس نادیده گرفته شدن، بیارزش شدن، و تنهایی در طرف مقابل شود. علاوه بر این، نیاز مداوم فرد خودشیفته به تحسین و تأیید دیگران، همراه با رفتارهایی چون کنترلگری، تحقیر، یا بیاعتنایی به احساسات شریک زندگی، میتواند روابط زناشویی را پرتنش و آسیبزا کرده و منجر به بروز اختلافات زناشویی جدی شود. این نوع شخصیت، بهویژه اگر تغییر نکرده یا تحت درمان قرار نگیرد، اغلب مانع از شکلگیری صمیمیت عاطفی و ایجاد یک رابطه سالم و برابر میشود.